|
|
دارم میرم سفر همیشه میرم سفر اما همیشه توی دلم یه چیزی هست.خب دیگه زندگی همینه. خیلی دلم می خواست این نبود. اما هست. هی فکر کردم و تمام خونه را گشت زدم. دیدم من صندوق شکلات ندارم. پس خوردمشون. خوبه اگه حتی شکلاتهای تلخی بودند. هی توی خونه گشت زدم اما چیزی که آرومم کنه نبود. گوشی موبایلم را برداشتم و تاریخها را بردم سال ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ و یادداشتها را نگاه کردم. خندیدم. چه خوب پس اینا را دارم. دلم تغییر می خواست. دلم حضور می خواست و باز هیچی نبود. این روزها مثل قبل وقتی فکر می کنم و یا با خودم حرف می زنم ، فقط یه اسم به زبونم میاد. بعد می خندم میگم.سهم من نبود. من که اصلا هیچی ندارم. ناراحت نیستم دروغه، اما چاره ندارم. نمیدونم چر می خوام. اما میدونم یکی از همین روزا دیوونگی می کنم و میرم. نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط دریاماهی آبی عزیز این دکلمه جدید را که گذاشتم روی وبلاگ، تقدیم به تمام مهربانیهایت که از من دریغ شد و به یاد روزهایی که همدیگه را دوست داشتیم. همون دوستی که واسه تو تا داشت. همیشه برام بهترین بودی. مراقب خودت و قلب مهربونت باش
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط دریاماهی خیلی وقت گذشت از جدا شدنمون، یادته کی بود؟ دیگه تقویم هم یادش نمیاد، زمان تند تند گذشت و دلخوش بودم که التیام بخش تمام اون زخمهاست. باور کردم که داغ دلم سرد شد. زخمهاش خوب و قلبم آروم گرفت. پشت خروارها کار و مسئله خودم را گذاشتم تا آروم بشم. حالا باز این زخمها سر باز کرده، بد جور. اونقدر که هر روز قلبم درد می کنه. بی خیالشون میشم و می شینم پشت کار، اما نمیشه. نه اینکه در جستجو بر اومدم و نه اونکه انتظاری مونده.اما در اعماق قلبم دردی هست که آروم نمیشه و همه اتفاقات بد از همین درده. دلخوش بودم تمام شد. راحت شدم. اما این زخم تازه، این درد. یعنی تمام نشده. درسته قصه ما تمام و شد و برای دیگران کام دل. برای من راه جدید. گمان می کردم به قول تو کنار میام. می پذیرم بعضی چیزها را نمیشه عوض کرد و این چیز عجیبی نیست. نمیدونستم اینهمه دلم شکسته. اونقدر که حالا خرده هاش داره خودش را پاره می کنه. فکر می کردم، توی این شهر با میلیونها جمعیت چقدر بده که مطمئنی قلبی برات نمی تپه. چقدر بده که میدونی هیچ چیز در انتظارت نیست. چقدر بده که میدونی اونقدر خسته ای که تلاش نمی کنی واسه آینده. نه اینکه دلیل بودنم و زیستنم تو بودی نه. قبل از تو من بودم و زندگی و بعد از تو هم. اما مشکل اینجاست که اینقدر قلب این من درد داره. این قدرشکسته که نمیشه هیچ جور درستش کرد. نه اینکه گناه توست. نه من درست دوستش نداشتم خرد شده و حالا خودش افتاده به جون خودش. اونقدر خسته ام، انقدر بی دلیل غمگین که میل به کار و زندگی ندارم و فکرم به طور غریبی نا آرومه. تمام زخمهای کهنه سر باز کردن و زخمهای جدید. نمیدونم چرا سهم من از این زندگی و این وسعت باور نکردنی یک قلب نیست. نمیدونم چرا حالا زخمهای کهنه سر باز کردند. نمیدونم گناه من چی بود که تاوانش همه هستی منه نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 توسط دریاماهی وقتي قرار شد گذشتم نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط دریاماهی گاهی وقتا نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط دریاماهی امشب چرا نمی گم، اما آبی می خوام اینو برات بنویسم. بذار هر کی هر چی می خواد بگه. هر فکری دوست داره بکنه. حتی خودت هر چی دوست داری تصور کن. باید می نوشتم. باید
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط دریاماهی کاش می دونستی امشب دلم می خواد فقط ازت یه خبر داشته باشم کاش میدونستی چقدر خسته شدم، صبوری سخته
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط دریاماهی آخ که چقدر دلم می خواد ازت خبر داشته باشم
فقط همین نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط دریاماهی به نام سرفصل همه نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذ ها سیاه نشوند یک سلام پررنگ و چند نقطه چین .... به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت! به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط دریاماهی ز من رميده ئی و من ساده دل هنوز نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط دریاماهی |
