|
|
دلم یه عشق می خواد یه دوست کسی که به دلتنگیهام سر به زنه کسی که بود و نبودم واسش مهم باشه و تنهائی من براش مسئله دلم کسی را می خواد که با دیدن اسمش روی موبایلم دلم بلرزه کسی که بهانه باشه واسه موندن واسه رفتن دلم یه عاشقی می خواد یه دنیا محبت و کلی دلیل دلم یه تپش می خواد یه عالمه آرزو و خیال یه کسی را می خواد که واسش زندگی کنه بخنده، گریه کنه دلم یه عشق می خواد با یه عالمه انتظار شور انگیز یه کسی که وقت تنهائی بهش فکر کنم به من فکر کنه یه کسی که لحظه هاش پر کنم، لحظه هام را پر کنه یه تکیه گاه واسه خستگیم، واسه خستگیش یه کسی که بهش خرفم را بگم کسی نزدیکتر از من به خودم دلم به عشق می خواد یه عشق........ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط دریاماهی برنگرد،
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط دریاماهی تصمیم گرفتم عکسشو قاب کنم بذارم روی دیوار تصمیم گرفتم خیلی دوستش داشته باشم بیشتر از قبل نصمیم گرفتم بهش ثابت کنم که خیلی برام عزیزه و مهم تصمیم گرفتم هر روز براش گل بیارم یا نه اصلا براش یه گلدون بخرم بذار لب آشپزخونه تا باهاش حرف بزنه تصمیم گرفتم عکسشو بذار درست روبروم روی دیوار تا هر صیح باهاش حرف بزنم، بگم چی خواب دیدم بگم چقدر براش تلاش می کنم تا هیچ کس موقعیتش را خراب نکنه تصمیم گرفتم هر روز صبحم را با اون شروع کنم عاشقش باشم و نذارم تنهائی باعث بشه داشتنش یادم بره یا کسی بخواد جاش را بگیره تصمیم گرفتم همه حرفهام را بهش بگم بذارم توی تمام لحظه های زندگیم جا پیدا کنه تا جای هیچ کس نمونه تصمیم گرفتم خیلی خیلی دوستش داشته باشم تا گریه یادش بره تا بی تابی را نشناسه تا بخنده همیشه تا انتظار یادش بره و همه لحظه هاش عاشقانه باشه تصمیم گرفتم بذارم زندگی کنه، فقط و فقط با من
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط دریاماهی بعد از اين آشيانت هر كس است، باش با او، ياد تو ما را بس است نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 توسط دریاماهی گاهی وقتها آدم در حق خودش چه ظالمه!!!! و من در حق خودم خیلی ظالم بودم، واسه یه انتخاب، واسه یه لحظه عشق و واسه یه خواستن همه چیز زندگیم را به باد فنا دادم. نه اینکه الان افسرده ام یا.... نه اصلا . اعتراف به اشتباه شجاعت می خواد. منم دارم این یه قلم را. امروز عصر وقتی بر می گشتم خونه توی بارون، به تنهائی خودم فکر کردم و به از بین بردن تمامی حوادث خوبی که می تونست باشه. به خالی بودن دلم و دستم. به این روزهای بی آرزوی روز مره، به همه اونچه داشتم و رفت، به....... امشب یه دوست قدیمی با من تماس گرفت و کلی صحبت کردیم. از روزهای گذشته پرسید. از امروز. پرسید هنوز همون شکلی؟ گفتم نمی دونم، شاید. ازم پرسید هنوز هم مثل قدیما می نویسی. گفتم:نه. پرسید هنوز هم چشمات همون شکلیه؟ نمیدونم چرا یهو دلم ریخت و جواب دادم آره. بعد از تماس اومدم پای کامپیوتر و یه عکس قدیمی و یه عکس جدید را گذاشتم کنار هم و گریه پشت گریه. اصلا غیر ارادی بود/ با خودت چه کردی؟ ۴ سال عمری نیست. اینهمه تغییر کاش گفته بودم که دیگه حتی چشمی نمونده. چقدر ظالمم من برای خودم. چقدر لعنت به من نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط دریاماهی
پرنده گفت: من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.& انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت:راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت: نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت: غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشانم رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه پشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آن وقت رو به خدا كرد و گريست.
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط دریاماهی قول بده که خواهی آمد نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 توسط دریاماهی از مدتها پیش از وقتی که تو نبودی و من نبودم خیلی عادتها را ترک کردم خیلی چیزها که دوست داشتم قبل از تو یا با تو درخت خرمالوی خانه تو هنوز هست؟ من بعد از سالها، آخرین بار که یادم نیست کی و کنار تو خرمالو خورده بودم، امسال تنها خرمالو خوردم و مزه اش اصلا یادم نبود گس نبود، شیرین نبود اصلا انگار تازه بود مزه اش یادم رفته بود دوست دارم این میوه را، با اینکه بعد از تو سالها از در خانه که بیرون آمدم روبرویم درختش بود برای خودم عجیب بود. این اولین شروع بعد از نبودن تو و نبودن من بود.
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط دریاماهی قرار نبود آن وقتهای تو جایشان را با این وقتهای من عوض كنند، قرار نبود عشق من مثل گیلاس، بوسه، عیدی ، تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشه. قرار نبود كسی سختش باشد بگوید « دوستت دارم». نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط دریاماهی بیچاره دلم دکتر برایش نیم ساعت
که اگر صدای شرشرباران بشنود
چه خوب کردی ! میدانی ساده تر است نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 توسط دریاماهی |